۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

هفته مهاجرت مرمر ۲- در جستجوی خانه


اولین سختی سوئد مسئله مسکن بود. من در فوریه برای پذیرش اقدام کرده بودم.
 در سایت مربوطه، یک سری سایت برای اتاق‌های دانشجویی معرفی شده بود بدون کوچکترین اطلاعی از وضعیت بد مسکن. من هم که اصلا اهل پیگیری نبودم. فکر می‌کردم هروقت جواب قطعی آمد بعد می‌گردم دنبال خانه. جواب آمد و به یکی از همشهریان که ساکن سوئد بود اطلاع دادم. بهم گفت من باید قبل از پذیرش برای اتاق در اون سایتها اسم می‌نوشتم چون اینجا همه چیز صفی است و باید امتیاز داشت. هنوز وضعیت اینترنت ایران داغون بود، همه چیز باید با فیلترشکن باز می‌شد. تمام سایتها به زبان سوئدی بود و وقتی میزدی برای ترجمه با هزار مصیبت رو‌به رو می‌شدی. به علاوه که اکثر سایتها شماره شهروندی برای عضویت می‌خواستند و امکان عضو شدن وجود نداشت. یک ماه آخر کارم شده بود نگاه کردن در سایت‌های مختلف و‌چیزی نیافتن. یکی دو‌مورد هم پیدا شد که با کمک همان آشنایان ساکن سوئد فهمیدم تقلبی است. روز‌های آخر یک آگهی دیدم و ایمیل زدم. پاسخی که گرفتم از یک ایرانی بود. بخاطر چند مورد تقلبی که هموطن بودن مردد شدم. بهش گفتم باید حتما بیام سوئد و‌ اتاق رو ببینم اگر پسندیدم بعد اجاره می‌کنم. بی اما و اگری پذیرفت. وقتی از ایران خارج می‌شدم هنوز جایی برای زندگی نداشتم. هتلی هم گیرم نیامده بود. فقط شب پروازهمشهریانی ساکن دانمارک، من را با خانمی ایرانی ساکن استکهلم آشنا کردند و این خانوم نازنین آمد فرودگاه دنبالم و خانه‌اش را در اختیارم گذاشت. فردای روزی که رسیدم راهی اوپسالا شدم. این سختی بعدی بود. زبانی که نمی‌فهمی، سیستمی که آشنا نیستی و از دست دادن چند قطار.  اول به دانشگاه سر زدم و بعد به خانه ای که صحبتش شده بود. اتوبوس می‌رفت و‌من محو تماشای جاده بودم. شبیه کارتونهای کودکی. صاحبخانه پسری ایرانی بزرگ شده سوئد بود به نام رضا. بی شیله پیله، گفت می‌فهمم نگران باشی ولی بیا از اول به هم اعتماد کنیم. دوست دخترش ،مونا، هم یک ایرانی بود. خانه ای داشتند با دو اتاق خواب که قرار بود من در یکی از اتاق‌ها ساکن بشم. قیمتش هم مناسب بود. قرارداد بستیم و رضا گفت: این ده روز باقیمانده مهمان ما، از سپتامبر اجاره بده. این اولین سختی سوئد برای من به طرزی رویایی حل شد.


پنجره باز پنجره اتاقم بود

 من سه ماه و نیم با رضا و مونا همخانه بودم. صاحبخانه نبودند خواهر و برادر بودند. نگذاشتند ذره‌ای حس تنهایی و غربت کنم. مثلا قرار بوده هزینه غذا پای خودم باشد اما همیشه من و دعوت می‌کردند به غذایشان، گردش می‌بردندم و مهمانی‌ پشت مهمانی به سبک و سیاق ایران. چون هر دو شاغل بودند من بیشتر از خانه استفاده می‌کردم تا آنها. رضا و مونا جایگاه خاصی در قلب و خاطره‌ام دارند هرچند هرکس مشغول زندگی خود است و حالا خیلی تماسی نداریم.

۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

هفته مهاجرت مرمر (۱)



هشت روز مانده به هشت سالگی مهاجرتم از امروز روزی یک پست میگذارم درباره تجربه های مهاجرتم. به نوعی «هفته مهاجرت مرمر»!



اول از هرچیز باید بگویم مهاجرت بزرگترین نقطه عطف زندگی ام بود. مهاجرت به من هویت بخشید و باعث شد توانایی هایم را بیشتر بشناسم. اما داستان مهاجرت یک داستان پیچیده است. بستگی دارد آدمی از زندگی و مهاجرت به دنبال چه باشد تا مهاجرت برایش نقطه عطف باشد یا نقطه سقوط. 
من سالهای زیادی فرصت مهاجرت داشتم، روشهای بهتری برای مهاجرت و کشورهای دیگری سر راهم بود. اما ازآن دسته آدمها بودم که میگفتم باید در وطن بمانم و برای آینده اش تلاش کنم. اما آن وطن چه از منظر سیاسی چه از منظر فرهنگی علاقه ای به تغییر نداشت و با محدودیتهایی که برای من جوان، زن و انسان ایجاد میکرد راه تلاشم را میبست.  در سفری نیمه توریستی و کوتاه مدت به آلمان ناگهان تلنگری خوردم. تلنگر اینکه من به عنوان یک فرد حق دارم آزاد باشم و امنیت و آرامش داشته باشم و نباید خودم را بیش از اندازه فدای جمع کنم. من در سفر هشت روزهام فهمیدم آزادی خیلی زیباتر از آن چیزی است که در تصور ما میگنجید. فهمیدم خیلی از مسائلی که فکر میکردم لوکس است و مهم نیستند و باید بروند ته صف خواسته ها، از قضا بسیار مهمند. بعد از آن سفر هشت روزه مصمم شدم برای مهاجرت و از زمان تصمیم تا روزی که ایران را ترک کردم نه ماه طول کشید. من طعم آزادی را برای چند روز کشیده بودم و فهمیده بودم شعارهای که بهشان پایبند بودم بدون داشتن آزادی فردی بیمعنا است. «من» مهم بودم، «من» زن بودم و حق داشتم، این حق «من» بود که آزادانه و بی ترس از مسئله ای صحبت کنم و حق داشتم آنچه که میخواهم بپوشم. این حق «من» بود که شاغل باشم و از نظر اقتصادی مستقل و حق «من» بود که شادی کنم نه با هزار ترفند و یواشکی. همه این حق ها از «من»، انسانی سالم تر، شادتر و امیدوارتر میساخت که بتوانم تلاش بیشتری کنم تا آدمهای بیشتری به آن برسند و برای «ما» مفید باشم. میدانستم همه نمیتوانند مهاجرت کنند اما اگر آنها که میتوانند تجربه های کسب شده را به دیگران انتقال بدهند قطعا تاثیر گذاریش بیشترخواهد بود. 
من اما بی برنامه بودم. اطلاعات درستی از کشوری که انتخاب کرده بودم نداشتم و فقط میخواستم بروم تا راهی برای مهاجرت بعدی باز شود. اما چطور؟ من نه فعالیت سیاسی داشتم که بخواهم درخواست پناهندگی کنم، نه پول زیاد برای سرمایهگذاری نه تحمل برای ماندن در پروسه طولانی اقامت استرالیا و کانادا. من عجول میخواستم به سرعت بروم، تازه فهمیده بودم چه کلاهی تمام این سالها بر سرم رفته بوده و دیگر نمیخواستم حتی یک روز از حوانی ام را در ایران سپری کنم.  تنها راه باقیمانده که سریع هم باشد دانشجویی بود. درنتیجه تنها دلیلم برای انتخاب سوئد این بود که دانشگاهش مجانی بود، پذیرش گرفتن نیازی به پروسه های مرگبار نداشت و از کجا مدرک گرفتی یا چه معدلی داری ملاک نبود و از همه مهمتر با آیلتس ۶ کارت راه میفتاد. یعنی بسیار ایده آل برای منی که معدل ۱۲ داشتم با سه ترم مشروطی ناب و اصلا حوصله خودکشی برای آیلتس بالا نداشتم. از اواخر مهر شروع کردم برای آیلتس خواندن و اذر ماه راهی تبریز شدم و امتحان دادم و آیلتس ۶.۵ هم گرفتم. کماکان نمیدونستم چی میخوام فقط میخواستم برم. موقع انتخاب رشته که شد دو نوع انتخاب کردم یکی رشته های کارشناسی که به زبان انگلیسی ارائه میشد و دیگری رشته های ارشد. هدفم این بود که در رشته هایی که دوست دارم ادامه تحصیل بدم ولی برای اینکه پیشینه علوم انسانی نداشتم و ممکن بود نتونم پذیرش بگیرم، رشته های ارشد هم انتخاب کردم که فقط وارد سوئد بشم و باقیاش را « با خدا بزرگ است» دنبال کنم. هدف من در آن زمان تنها خروج از ایران بود نه چیز دیگر. چند نفری را میشناختم که رفته اند سوئد و بعد از ترم اول هی کورسهای دیگه ای برداشتند و در نهایت اصلا رشته ای دیگری تمام کردند و فکر کردم من هم همین کار را میکنم. به علاوه که من خیلی دنبال درس نبودم و کار برام مهمتر بود و با همان اطلاعات محدودی که به دست آورده بودم به نظر میرسید که کار یافتن درسوئد سهل است. با همین تصورات انتخاب رشته کردم و ماهها منتظر ماندم تا جواب بیاید. جواب که آمد در لیسانس حقوق بشر و فوق لیسانس مدیریت آب و خاک پذیرفته شده بودم و انتخاب با خودم بود. منی که از روز اول هدفم همان حقوق بشر بود در یک اقدام ابلهانه و از ترس اینکه شاید نتونم دیگه برگردم ایران آن یکی رشته را انتخاب کردم. برنامه ام این بود. یه ترم درس میخونم، زبان یاد میگیرم و میرم سر کار و بعد اقامت کاری. به همین سادگی، فقط کافیه که بخوام! 
اما واقعیت هیچ شباهتی به این تصورات و اطلاعات ناقص نداشت. واقعیت تلخ تر و سخت تر بود. خیلی سخت!  



۱۳۹۷ مرداد ۹, سه‌شنبه

کوزه‌‌گر کمامان از کوزه شکسته آب می‌خورد

بی‌شک یک اختلال روانی دارم وگرنه این همه سال و ماه و هفت و روز صحبت کردن از تنها یک مشکل، برایش راه حل
 داشتن اما در نهایت اجرا نکردنش طبیعی نیست. حالا از هر از گاهی درآمده تبدیل شده به درگیری هرروزه ذهنم که 
برای مدتی فراموش می‌کنم وبعد شروع می‌کنم به خود خوری و بدوبیراه به خودم. چهارسال پیش برای این مشکل رفته بودم پیش یک روانشناس که سر جلسه دوم گفت بیخود آمدی تو فقط باید راه حل هایی که داری رو اجرا کنی. روانشناس عزیز نفهمیده بود تمام مشکل من در اجرا کردن است. بعد از آن با هرکسی صحبت کردم همین را گفت: دیسپلین داشته باش و اجرا کن! هیچ کس نفهمید درد همین قادر نبودن به اجرا است. 
از هر روشی که فکر کنید بهره بردم اما جواب نداده. از روش تشویق و تنبیه خودم، از اجبار از سمت دیگری اما هیچ هیچ فایده نداشته. وقتی به این نقطه میرسم از خودم بیزار میشم. بله بسیاری از شما فکرمی‌کنید آدمهایی مثل من بی اشتباهند یا دیگر راهشان را پیدا کرده اند اما بدانید که حداقل من اشتباه در زندگی زیاد دارم. من اگر بر این مشکل بزرگ غلبه کنم خیلی خیلی موفقترم در زندگیم. موفقیتهای فعلی من کف مطلوبات است. همین الان که نشستم دقیقا چهار ساعت کارهای دیگری کردم که در برنامه ام نبود. بگذارید حقیقت رو بگم حداقل در این چند ماه اخیر به شدت از خودم ناراضیم حتی اگر هر شب در لایوهام با روی گشاده بیایم و بگویم چقدر خوبه آدم قوی باشه، امید داشته باشه و ... شاید دلسرد بشید، شاید بگید ای بابا این که خودش لنگ زندگیشه ما واسه چی بهش گوش بدیم ولی من حداقل نمیتونم واقعیت رو پنهان کنم. من قدرت اجرای برنامه‌ریزی هایم را ندارم. نمیگم وقتم به بطالت میگدره، نه اصلا  و ابدا کارهایی که می‌کنم بطالت نیست اما اولویت نیستند. خیلی از این کارها رو باید در ماه مارس که کاملا به قصد سرو سامان دادن به کارهای عقب مانده زندگیم مرخصی بدون حقوق داشتم انجام میدادم اما هنوز نمیدونم ماه مارس چطور امد و رفت و من به جز سه روز دیگر هیچ کدام کارهایی که قرار بود انجام بدم را ندادم و حالا به آن کوله بار اضافه شده به اضافه درس و مشقی که در عین علاقه اما دیسپلین برایش ندارم. جرات کنار گذاشتن شبکه های اجتماعی  برای مدتی را هم ندارم. می‌ترسم به جای بهتر شدن بدتر شود.

لطفا دلداری ندهید، کار از "میتوانی" و "اینا چیزی نیست" و "تو زن قوی‌ای هستی" گذشته.. یک چوب بالا سر میخواهم و یک درمان برای این اختلال!

۱۳۹۷ تیر ۳۱, یکشنبه

تحقیر و ترحم


دیروز بعد سه ماه چند قطره‌ای باران آمد. هوای صبح شده بود مثل صبح‌های شمال، یک باد خنک، یک بوی خاک باران خورده! من که اصولا آدم شادی سر صبح هستم با این باران کوتاه و هوای لطیف شادتر شدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید ترانه بارون بارونه، از ویگن بود. آهنگ را در یوتیوب پیدا کردم و پخش کردم و بشکن زنان و رقص کنان صبحانه آماده کردم. پشت این ترانه، ترانه ای از دلکش آمد که من از بچگی خیلی دوست داشتم. با آن صدای جادویی‌اش خواند، و با صدای نکره‌ام همراهی اش کردم. ترانه را حداقل پانزده سالی بود نشنیده بودم. ترانه به وسطهایش که رسید قلبم سنگین شد. احساس کردم دیگر همخوانی نمیتوانم بکنم.  آنجایی که میخواند: «کن نگاهی به خاک راهی ای سایه لطفت به سرم!» یا « آزارم کن با چو چشم خود بیمارم کن»! مادرم ازم خواست برای نیکلاس ترجمه کنم، گفتم: نه، از این همه خودزنی و خودتحقیری معشوق در اشعار ایرانی خوشش نمیاد.
بعد از صبحانه ویدیوی کوتاه از آن مادر و دختر را دیدم که زن جوان لباس مردانه می‌پوشید و کار می‌کرد تا خرج خانه را در بیاورد. زمینه ویدیو یک آهنگ محزون و مرگبار گذاشته بودند که انگار هدف این است مخاطب به جای تحسین آن زن جوان  و قدرت، انگیزه و توانایی اش، بگوید برای بدبختیاش گریه کند. به این فکر کردم چه راحت میشد چنین ویدیویی را با یک موسیقی درست به یک فیلم انگیزه بخش تبدیل کرد.
این داستان غم ایرانی همیشه آزارم می
داد. بی شک یکی از دلایلی که بعد از مهاجرت و نبودن در محیط کمترین ارتباط رو با فیلم و موسیقی ایرانی برقرار کردم وجود همین غم اضافه بی معنا بود.
چرا در فرهنگمان همیشه گدایی محبت می
کنیم؟ چرا حقیر کردن آدمها از معشوق تا یک انسان توانمند انقدر برای ما جذاب است؟ چرا فکر میکنیم باید نسبت به همه انسانها احساس ترحم داشته باشیم به جای تحسین؟ این همه خودزنی و دیگر زنی از کجا میآید؟
( نوشته ای قدیمی در وبلاگ قدیمی با عنوان غم به سبک ایرانی)



۱۳۹۷ تیر ۲۹, جمعه

این فقط یک لیوان آب نیست، این مظهر عشق است


اوایل که همخانه شدیم او کسی بود که چراغها را خاموش می‌کرد. من هم در حالیکه در تخت لم داده بودم سفارش آب خوردن می‌دادم. آب خوردنی که ممکن بود تا خود صبح دست نخورد. حالا بعد دوسال این شده سنت خانه ما. هرچند کسی که چراغها را خاموش می‌کند منم، اما لیوان آبم را او باید بیاورد. بارها شده حتی دراز کشیده و آماده خوابیدن که من با کمی لوس کردن به او یادآور میشم وظیفه سقایی اش را عمل کند. این موضوع فقط درباره لیوان آب شب صادق است،  در موارد دیگر نه من دنبالش هستم نه او می‌پذیرد که کارهایم را انجام دهد. 
از دیروز تعطیلاتش تمام شده و رفت سرکار. برای همین شبها زود می‌خوابد. من هم که کارم تمام شد لایو گذاشتم و تا بیایم داخل خانه نزدیک یازده شب بود و او خوابیده بود. وقتی سرم را روی بالش گذاشتم و چرخیدم به سمت پنجره دیدم یک لیوان آب پر آنجاست. دست زدم و دیدم هنوز خنک است و فهمیدم چون نبوده ام و او‌میخواست زود بخوابد، آب شبانه‌ام را برایم گذاشت. با اینکه تشنه نبودم اما چنان به دلم نشست که چند قلپی آب خوردم. به همین سادگی می‌شود عشق را نشان داد، بی‌نیاز از کارهای عجیب غریب، بی‌نیاز از کادوهای گران‌قیمت. به همین سادگی می‌شود عشق را طلب کرد بی‌نیاز از خود را به خنگی زدن و دست و پاچلفتی بودن و ضعیف‌تر نشان دادن خود. در رابطه برابر این نقشها خودشان جا پیدا می‌کنند، بی نیاز از معامله و معادله. 

۱۳۹۷ تیر ۵, سه‌شنبه

قهرمان زندگی، مادر!



این روزها دارم از بودن با مادر و پدرم به اندازه تمام این سالهای دوری استفاده میبرم. برخلاف دفعه قبل که آمده بودند و من میخواستم همه کارها را خودم بکنم و نگذارم دست به سیاه و سفید بزنند و در نهایت به بحث و جدل با مادر میرسید، این بار قرار است بشوم همان بچه تهتغاری نازپروده. این چیزی است که مادرم را خوشحال میکند حتی اگر خلاف باور فمینیستی ام باشد. آنها را نمیتوانم تغییر بدهم هرچند در همین چند روز چند بار بر سر مادرم فریاد زدم که "نکن مادر من! نکن". قبلا هم همین بوده. همه از سر کار و مدرسه و دانشگاه میامدیم و مادرم میز میچید، غذایی که پخته بود را سر میز میاورد، نفر آخری بود که غذا برای خودش میکشید و وقتی همه غذا میخوردیم از جا بلند میشدیم و حتی بشقاب و لیوانمان را هم در ظرفشویی نمیگذاشتیم. او بود. مادر بود که جمع کند. هیچ وقت در ذهن هیچ کدام ما این سوال ایجاد نشد که مادر هم کار خارج از خانه دارد و چرا باید همه چیز را او انجام بدهد. بر همه ما امر مشتبه بود که پدرم حق استراحت دارد و مادر نه! مادر است دیگر، زن خانه! همین که پدرم صبحانه ها را آماده میکرد برای ما خیلی بود. همه جا هم پز میدادیم که بله پدرمان مرد همراهی است. همین که در برخی از مهمانی ها بابا بخشی از ظرفها را میشست دربوق و کرنا میکردیم که انگار شق القمر کرده. در حالیکه از خرید تا پخت و پز و جمع کردن ریخت و پاشها با مادرم بود. این ها همه برای ما عادی شده بود حتی برای منِ بعدها فمینیست شده. همه جا از پدرم به عنوان مردی نمونه یاد میکردم. برای من همان هر از گاهی ظرف شستن پدر خیلی مهم بود. نباید مردها را از خودم میراندم بلکه باید برای کوچکترین کارشان تشویقشان میکردم. اما بیچاره مادر دریغ از یک تشکر خشک و خالی. اگر گاهی از خستگی لب به گلایه هم میگذاشت با قیافه حق به جانب میگفتم: "تقصیر خودته! نکن!" اما نه این تقصیر مادرم نبود. او یادگرفته بود زن نمونه یعنی زنی که هم استقلال مالی داشته باشد، هم در خانه کدبانو باشد، هم همسر خوب باشد هم مادر فداکار. این نقشی بود که برای مادر من و زنان دیگر ساخته بودند و آن ها پذیرفته بودند. دفعه قبل انقدر غرق در دیدار پدر بعد از سالها بودم و انقدر نگران که مبادا دیگر نبینم که باز نمیدیدم مادرم نقشی که به او داده اند را بی چون وچرا اجرا میکند. من کماکان تعریف پدرم را میکردم و مادرم را سرزنش میکردم که چرا غر میزند، خب این همه کار را نکند! لازم نیست فداکاری کند، کسی از او نخواسته این کار ها را بکند. من نمیفهمیدم این نقش در او نهادینه شده، او داشته تلاش میکرده بهترین باشد. حداقل ده سال از همه این سالها فمینیست بوده ام. به نظرم مادرم نباید تن به کلیشه ها میداد اما سالهای زیادی از این ده سال، فدرت درک این را نداشتم که چه عاملی باعث شده تا مادرم همیشه این تفکر را داشته باشد. در همین یک هفته چشمهایم چیزهای دیگری دید. پدر مانند یک کودک میامد دور میز مینشست مادرم برایش غذا میکشید، آب میگذاشت و بعد از غذا ظرفش را برمیداشت. لباسهایش را آماده میکرد و نگرانش بود سردش نشود گرمش نشود، پاهایش درد نگیرد. بی شک نیمی از این ها از سر عشق است اما نیم دیگر تربیتی که بر او اعمال شده و در ذهنش نشسته. چیزی که هرچقدر هم به چالش میکشم نگاهم میکند، سری تکان میدهد و در نهایت میگوید: "آخه نمیشه دختر، حرفها میزنیا!" دیشب وقتی پدرم که کودک وار نشسته بوده و منتظر آب بود با اخمی گفتم: "بابا جان شما که علیل نیستی خودت بلند شو آب را بردار". همیشه همین بوده اما من حالا میبینم. حالا که فهمیده ام پدرم شاخ گاو نمیشکست اگر هر از گاهی ظرفی میشست. به مادرم این روزها مدام تذکر دادم. از اینکه حتی کارهای او باعث شده پدرم در هشتاد سالگی شبیه بچه دو ساله باشد منتظر غذا و لباس. اما فقط پدر من نیست. خیلی از مردان ما این شکلی هستند. مادرهایشان،خواهرهایشان و همسرهایشان ترو خشکشان میکنند و آنها عاجزند از یک غذا درست کردن، میز چیدن و ظرف شستن.
حالا بعد سالها که چشمهایم به دیدن خانوادههای نسبتا برابر عادت کرده چیزی را که بیست و هشت سال هرروز دیده ام را میبینم و خشمگین میشوم. چه راحت عادت کرده بودم به دیدن این همه تبعیض و صدایم هم در نیامده بود مگر به مقصر خواندن خود مادر به جای فرهنگ مردسالار و پدر و ما بچه ها.  اما حالا دیگر فکر نمیکنم پدرم کار خاصی میکرده که صبحانه هایمان راآماده میکرده و یا چند تا ظرف میشسته. چون صد ها برابر این کارها را مادرم میکرد. مادرم پا به پای پدرم مشارکت اقتصادی داشته و زندگی را با هم ساخته اند. شاید زمانی درآمد پدرم به مراتب بیشتر از مادرم بود اما مادرم هرچه داشته برای زندگی و بچه هایش خرج کرده. زنی نبوده که درآمدش را برای خودش نگه دارد. علاوه بر این او بار سنگین مسئولیت خانه و فرزندان را داشته. زمانی پدرم قهرمان زندگی ام بود. هنوز برایم ارزشمند است. پدری است که هرگز خشونت نکرده، هرگز بالاتر از گل به ما نگفته و همه زندگی اش برای ما بوده. اما هرجور نگاه میکنم قهرمان زندگی ام باید مادرم باشد. او همه فداکاری هایی که پدر کرده را کرده به علاوه دهها فداکاری دیگر.
این روزها چندین بار به مادرم گفتم: خوشحالم ایران نموندم. خوشحالم نگذاشتم تربیت مردسالار را به من انتقال بدهی. این روزها بارها تذکر دادم که تفکرش غلط است. سری تکان داد. در منطقش قبول دارد اما عادت ها  و کلیشه هایی که تا پوست و استخوان نشسته را چه باید کرد؟ مادرم را نمیتوانم تغییر بدهم. او در این نقش زن نمونه خوش نشسته. او با تعاریف خودش واقعا زن نمونه است. مادر نمونه است همسر نمونه است. خوشحالی او یعنی من از دست پختش تعریف کنم، اجازه بدهم سرش را با کار خانه گرم کند، به حرفهایش گوش بدهم و برای سادگی ها و دلخوشی های کوچکش ،حتی خلاف باورهایم، غش کنم.

۱۳۹۷ خرداد ۲۸, دوشنبه

پروموشن دکترا

اولین جشن فارغ التحصیلی یا ارتقاء در دانشگاه اوپسالا در سال ۱۶۰۰ و آغاز قرن هفدهم اتفاق افتاده و سنتی ۴۰۰ ساله است. این جشن دو بار در سال برگزار می‎‌شود. یکی جشن بهاره و دیگری زمستانه.  در این سنت دانشگاهی کسانی که در یک سال اخیر رساله دکترا خود را دفاع کرده باشند ارتقا پیدا می‌کنند و دانشنامه خود را دریافت می‌کنند. در جشن بهار آنهایی که پنجاه سال از دکتر شدنشان گذشته نیز مجددا دانشنامه ای دریافت می‌کنند و در جشن زمستان علاوه بر دکترهای تازه، دکترهای افتخاری هم دانشنامه می‌گیرند.
مراسم بسیار باشکوه و به همان سبک قدیمی است. همه دکتراهای مرد باید فراک بپوشند و زنان لباس بلند. دانشکده های مختلف شرکت دارند اما به سبک و سیاق سابق اولویت با دانشکده های علوم دینی، حقوق، پزشکی شیمی است و سپس فلسفه . البته درگذشته هرچیزی جز چهار مورد اول در ردیف فلسفه قرار می‌گرفت اما الان رشته های انسانی و تکنیک جدا از فلسفه هستند. آن دانشکده های قدیمی که به عنوان رشته های برتر حساب می‌شوند نمادشان کلاهی مخصوص است( برای هر دانشکده تفاوتهای جزیی وجود دارد) و برای رشته های دیگر شاخه زیتون. البته به اینها نشانه های افتخار می‌گویند که شامل کلاه یا شاخه زیتون هم به معنای آزادی هم به معنای قدرت، دانشنامه و حلقه است.  داشتن حلقه اجباری نیست و هرکس بخواهد خودش جدا سفارش میدهد. حلقه نشانه تعهد است و در واقع ازدواج با علم. 
مراسم راس ساعت ۱۲ در سالن آمفی تثاتر دانشگاه اوپسالا آغاز می‌شود. اول نمایندگان نیشن های دانشجویی با پرچمهایشان وارد می‌شوند و هر پرچم را در یک ستون سالن قرار می‌دهند. بعد پروفسورهایی که قرار است دکترها را ارتقا بدهند (پروموتور) ، سپس دکترهایی که پنجاه سالگی دکتر شدن را جشن می‌گیرند و بعد چهاردانشکده برتر و بعد سه دانشکده فلسفه و در انتها اسقف اعظم و رییس دانشگاه. در تمام مدت مدعوین باید سرپا باشند و تا زمانی که رییس دانشگاه ننشسته کسی حق نشستن ندارد. در تمام مدت برنامه که معمولا سه ساعت است موسیقی زنده اجرا می‌شود.
زبان مراسم لاتین است اما اگر پروموتور بخواهد می‌تواند به سوئدی اجرا کند. برای هر دانشکده یک پروموتور است. به این صورت هم هست که پروموتور پشت تریبونی قرار دارد که دوطرفش هم پله است. فرد دکتر را صدا می‌زند، او از یک سمت می‌رود دم پله، پروموتور بر او درور می‎فرستد و می‌گوید:کلاه( یا شاخه زیتون) را از من قبول کن و کلاه را بر سر آن دکتر می‌گذارد،در این لحظه از قصر توپی هوا می‌کنند،  بعد دستش را می‌گیرد از پله ها بالا می‌برد به سمت دیگر و به او کمک می‌کند از پله ها پایین برود و در نهایت به او می‌گوید: خدا نگهدار. آن دکتر دانشنامه اش را می‌گیرد و می‌رود. وقتی همه افراد از آن دانشکده دانشنامه هایشان را گرفتند می‌ایستند و پروموتور از آنها برای تلاششان در مسیر دانش و آگاهی تشکر می‌کند و برایشان آرزوی موفقیت در عرصه علم و دانش می‌کند.
بعد از اینکه همه دانشنامه ها را گرفتند مراسم تمام می‌شود. و سه ساعت بعدش در سالن بزرگ قصر اوپسالا ضیافت شام است که آنجا هم همه باید با لباس فرم و مجلسی باشند.