۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

همیشه قرمزته

 همیشه از اینکه سال جدید و جشن و سرور فارسی زبانها با بهار همراه بود احساس خوبی داشتم. سالهای اول وقتی دوران آمادگی برای کریسمس و سال نو می شد تو دلم میگفتم: آخه وسط زمستون سال نو چه معنا داره؟ همه جا تاریک و سرد و خیلی جاها هم برفیه! اما حالا در آستانه تجربه پنجمین کریسمس، به ایده جشن در اوج تاریکی آفرین می گم. من اگه الان یک مهاجر بی خانواده نبودم مث خیلی ها هر روز داشتم بعد از کار فروشگاه ها رو گز میکردم که هدیه کریسمس برای نزدیکان بگیرم، بعد، یه درخت بزرگ میخریدم و هی میرفتم وسیله تزیینی براش میخریدم! در حال تدارک شیرینی جات مخصوص کریسمس بودم و دنبال دستور غذا واسه ناهار کریسمس! خب همه اینها وقت رو پر میکرد و مانع از این میشد که تاریکی و هوایِ بدِ ابری، باعث بی حالی و افسردگی های ساده بشه! بهار که نیازی به این چیزها نداره، همون شکوفه زدن درختا، روزهایی که میرن طولانی بشن و آفتاب، خودش آدم رو شاد میکنه نیازی به جشن نیست! به هرحال در اوج حال خرابی هایم تنها راه آماده شدن برای کریسمس بود. پس دکور پاییزی خونه رو عوض کردم و همه چی حالا قرمزه! به زودی عکس میذارم!

نکته انحرافی: فردا هم ابری باشه، این نوامبر تاریکترین نوامبر صد سال اخیره! کلا در این ماه سه ساعت آفتاب در اومده! سه ساعت ناقابل در کل ماه! درک کنید که غر غرو تر شدم!

۱۳۹۳ آبان ۳, شنبه

Gloomy Sunday یکشنبه دل مرده


چهار سال پیش نمیدونم تو صفحه کدوم یکی و لی یکی از سه تفنگداران فیس بوکم بود که قسمتی از فیلم گلومی ساندی گذاشته شد و زیرش چه بحثهای نازنینی شکل گرفته بود که من ساعتها وقت میذاشتم ترجمه کنم. تصور کنید سه استاد دانشگاه در زمینه موسیقی، فلسفه و زبان شناسی با ملیت های مختلف با بک  گراند قومی متفاوت کامنت میذاشتن نه با ادبیات عامه که ادبیات اکادمیک و البته شاعرانه. لعنتی ها هر سه به زبان آلمانی تسلط داشتند در نتیجه تفسیر کردنهاشون میرفت رو سطح بالاتر. به هر حال از اون روز من میخواستم گلومی ساندی رو ببینم اما چون به شدت باهر فیلم درام و افسرده کننده ای در اون دوران مقابله میکردم این فیلم رفت در لیست فیلمهایی که باید دید اما در زمان درست! این فیلم رو امشب دیدم! چطور؟ خودم هم نمیدونم. گذاشتم و با خندشون خندیدم، با موسیقیش به فضا رفتم و البته من اون فضای ملانکولی رو نمیگرفتم از اهنگ اما غمش رو میشد حس کرد. و پیام آهنگ... خوب خدارو شکر معلوم شد من هنوز به اون حد  شیت بودن دنیا نرسیدم که بخوام تحت تاثیر اهنگش قرار بگیرم نه این نه بدتر از این! چقدر دیالوگهای لازیو رو دوست داشتم. چقدر دوست داشتنی بود و چقدر برام یاداور آموروزو بود اصلا خودش بود. همونقدر آزاد، همونقدر عاشق همونقدر وفادار. البته خودم هم کاراکترم شبیه لازیو هست. بیش از حد. چقدر رابطه عاشقانه سه نفرشون رو دوست داشتم و چقدر تفاهمشون زیبا بود. این سه به هم احتیاج داشتن.به عشق هم، به دوستی هم و به تقسیم کردن عشق با هم. نه آندراش نه لازیو به هم حسادت نمیکردند چون هر دو خالصانه عاشق ایلنو بودند. اما هر دو از هانس حس بد میگرفتند چون اون آدم حریصانه و تجاوز گرانه زن رو میخواست. فیلمش رو میشه چندین بار دید.
اما لابلای فیلم این چیزها به ذهنم رسید. بحث خودکشی ها که بود یاد یک دوره ای در لاهیجان افتادم که دخترها خودکشی میکردند. یکیش همکلاسی کلاس زبانم بود. وقتی شنیدم خودکشی کرد شوکه شده بودم. سرحال بود و زیبا. در مغزم نمیگنجید چرا باید خودکشی کنه. یادمه همه میگفتن خودکشی کرد دم تختش هم کتاب صادق هدایت بود! یکی دو تا خودکشی دیگه همون سال اتفاق افتاد و از قضا کنار تخت همه کتاب صادق هدایت. اینها همه هم سن و سال من بودند. من دو سه سال قبلتر دو سه تا کتاب صادق هدایت رو خونده بودم و همیشه فکر میکردم این دیوانه ها تو اون کتابها چی دیدن که خودکشی کردن؟!  به هر حال اینطوری شده بود که پدر مادرها مانع میشدند از اینکه نوجونها کتاب صادق هدایت بخونند. میگفتند صادق هدایت چون خودش خودکشی کرده هرکی کتابهاشو بخونه خودکشی میکنه! هرچند من  شاید برای همین خودکشی کردنش نتونستم با این نویسنده ارتباط برقرار کنم ولی استدلال احمقانه آدمها رو که کتابهای اون باعث خودکشی میشند رو هم نمیفهمیدم. البته هیچ بعید نیست اون ها که خودکشی کردند واقعا فکر میکرند پخی هستند و دنیا نمیفهمتشون و باید خودکشی کنند اما من بعید میدونم کتابهای هدایت واقعا چنین تاثیری میذاشت!  در واقع همون طور که تو این فیلم پیام موسیقیش اینطور بود که آدمها یه جایی دیگه نمیتونن تحمل کنند و دقیقا شدت ضعف آدمها رو نشون میده که اون کاسه کثافت دنیا کی و چی میتونه باشه که کم بیارن! به نظرم اگر کسی هم تحت تاثیر ملانکولی صادق هدایت خودکشی میکنه درجه صعفی داره و کم میاره دربرابر مصیبتهای دنیا. 
اما بخش دیگه که ذهنم رو مشغول میکرد همان روایت تلخ جنگ حهانی دوم هست. همان ظلمی که شد. صحنه سوار کردن یهود ها به قطار رو در هزاران فیلم دیدم اما هربار همونقدر دردناک هست که اولین بار.

فیلمش رو بخصوص عاشقانه های سه نفرشون رو دوست داشتم. 
پی نوشت: وسط نوشتن بودم که مامان زنگ زد بعد از گزارش از اتفاقهای خوب دوباره یاداوری کرد "عمو عباس" خیلی حالش بده و امیدی بهش نیست. بقیه حرفهای مامان رو نفهمیدم حتی وقتی داشت از نتایج ازمایشان پزشکی بابا میگفت. فقط عمو عباس میامد جلو چشمم و صداش و تمام مهربانیهاش. من هیچوقت این عدل خدا رو نفهمیدم.. انسان ترین انسانها باید اینطور عذاب بکشند. فردا باید زنگ بزنم.. تا دیر نشده.. تا حسرت به دل نموندم...

۱۳۹۳ آبان ۱, پنجشنبه

پی ام اس

هیچ چیزم شبیه زنها نیست حتی زنانه ترین چیز! از داستانهای احمقانه اولین پریود شدن ها بگذریم که یاداوریشم حالم رو بد میکنه، مشکل اساسی نود درصد خانمها افسردگی این دوران هست که من ندارم. به عوضش دردهای مرگ اور دارم که به واسطه اون دردها بود که از پدر و بردار و شوهر خواهر تا همسایه ها میفهمیدن من پریودم! باور کنید راست میگم چون از درد زمین رو به معنای واقعی کلمه چنگ میزدم و انقدر جیع میکشیدم و گریه میکردم که خب همه میفهمیدن. حالا اینکه اصلا همه بفهمند یا نفهمند هیچوقت برام مهم نبود که اگه بود اینجا هم نمینوشتم. هیچوقت هم نفهمیدم چرا بد میدونستن کسی بفهمه! خب مثلا که چی؟ حالا بفهمند مگه چه اتفاقی میفته!؟! بگذریم از این سوالهای فلسفی!! بله دردهای من بدتر از بقیه آدمها بود اما از اون بدتر اینه که اکثرا درد در کمر دارند و من در زانو! یعنی کلا هرچی درد هست زیر شکم هست و زانوی سمت راست. از اونور اینکه از اونجایی که سی و دوسالم شده و نمیدونم چند ساله ولی قاعدتا باید حدود 15-16 سال باشه که این زنانه ترین اتفاق زندگی رو دارم تجربه میکنم هنوز نتونستم پذیراش باشم. یعنی هنوز نمیتونم بهش عادت کنم. اصلا کارهایی که دیگران میکنند رو من نمیکنم. مثلا میدونم  بیشتر زنها تاریخ دقیق رو میدونن و هنوز که هنوزه هر ماه مینویسن. یا دقیقا چقدر طول میکشه، یا حتی از اون دقیقتر اصلا کی شروع میشه حتی جدود ساعت! من؟ وقتی دکتر هم میرم ازم میپرسه اخرین بار کی بود یادم نمیاد! یعنی دقیق یادم نمیاد همیشه یه خاطره ای دارم که اون میشه نقطه حساب.. مثلا یه سفر، یه مهمانی و خب این تو اون مدت بود تازه شروع شده بود یا تازه تمام شده بود. هیچوقت نمیدونم دقیقا کی پریود میشم و برای همین هم همیشه به قول دوستان سورپرایز میشم. تنها چیزی که میدونم اینه که مدت زمانش بیست و هشت روز نیست و همیشه خیلی خیلی طولانی تره. ولی دقیق نمیدونم. حالا در ماههای اخیر کمی سورپرایز میشم که زمانش داره به بیست و هشت روز نزدیک میشه و این انگار دلیلش همخونه های دخترم هستند. اینکه هم از نظر علمی نمیدونم چه تاثیری میذارن ولی  میدونم دوستها، زنهای یک خانواده و همخونه ها پریودهای همزمان دارن بعد از مدتی. اصلا هم برام مهم نیست که برم سراغش. یعنی من در این حد از این زنانه ترین زنانگی بدم میاد. به هر حال در سورپرایز این دفعه با اینکه میدونم درد زانو نفسم رو میبره دیشب از تنبلی قرص نخوردم و چمشتون روز بد نبینه از ساعت 3 صبح من دور خودم چرخیدم و دلم میخواست پام رو از زانو قطع کنم! و باز از تنبلی یا شایدم شدت خواب حاضر نبودم بلند بشم قرص بخورم. تا بالاخره درد امانم رو برید و ساعت 5 صبح رفتم دو تابروفن 400 خوردم. همچین خواب عمیق بودم که باید بیدار میشدم میرفتم برای ماساژ. از ماساژ که برگشتم دیگه بدنم هم کمی ریلیز شده بود بروفنها هم اثر کرده بود خوابم میامد که نگو. خوابیدم اما نه طولانی چون باید امروز دیگه این تز کوفتی رو جمع و جور میکردم نمیدونم این سوپروایزرها چرا من رو انقدر اذیت میکنند حتی بعد از دفاع!!! برای پراندن خواب یه قهوه سنگین خوردم و 5 ساعت دارم تو سرو کله اش میزنم اما بدبختی ماجرا اینه که فردا ساعت 5 صبح باید بیدار بشم و آماده بشم برای رفتن به استکهلم برای یک کورس مرتبط با کارمون. کورس 8.30 شروع میشه و رییسم گفته حداکثر 8 باید اونجا باشم. یک ساعت و نیم هم راهه یعنی من باید 6 به بعد بزنم بیرون و خب الان خوابم نمیاد هیچ از بس نشستم پشت میز بی حرکت و حرص خوردم کمر درد گرفتم  که تواین دوران دردش بیشتر هم میشه یعنی حساس ترم. دوباره درد زانو هم شروع شده، دوش هم باید بگیرم چون سر صبح وقت نمیشه! نه واقعا چرا ما زنها انقدر باید عذاب بکشیم؟! آهان از دیگر بدیهای این دوران تمایل صد برابر به هله و هوله است. ویار میگیرم بدون بارداری! 
چند وقت پیش یکی از دخترها میگفت میخواد بره و یه روشی هست که دیگه پریود نمیشه آدم- اسمشم نمیدونم-  امتحان کنه و من دعواش کردم گفتم طبیعتت رو بهم نزن . اما امروز به این نتیجه رسیدم وقتی انقدر بدم میاد، انقدر مزخرفه چرا هر ماه حرص بخورم؟ برم منم دنبال اون روش و خلاص!

۱۳۹۳ مهر ۳۰, چهارشنبه

هی، رفیق!

هوا از اون هواهای مطلوب منه.. کمی سرد، بارون ریز ریز بی وقفه، تاریکی و درختهایی که برگ ندارن و برگهایی که رو زمینند. امروز خیلی خیلی خیلی اتفاقی متوجه شدم جایی که هستم قبلا هم بودم. از اون قبلا بودن دو خاطره دارم که یکیش سیگار کشیدن بود. سیگار کشیدنش بین همه اون چند نفر که سیگار میکشیدن باب میل من بود. اینجا دوستام سیگاری نیستند. حتی مثل من هم نیستند که بعد مشروب سیگار بکشند. همسر یکی از بچه ها سیگار میکشید که چون شوهرش دوست نداره اونم کنار گذاشته . تصور کنید من قحطی چه پایه هایی دارم! هیچکس نمیتونه بفهمه چقدر مهمه که آدم سیگاری نباشه ولی اونوقت که دلش سیگار میخواد یکی باهاش باشه که سیگار بکشه، خوشگل سیگار بکشه. اون، اینطور خوشگل سیگار میکشید. سیگاری نبود، مثل خودم بعد مشروب سیگار میکشید. میدونید یه چیزهایی هست که هر کسی نمیفهمه. اما امیدوارم اون بفهمه. یعنی امید که زیاد دارم و حس میکنم میفهمه. این مرز باریک حسهای من رو باید بفهمه. مثلا الان دلم برش تنگ شده، این دلتنگی دقیقا رفاقتیه.. درست مثل دلتنگیم برای خیلی از دوستام. درست مثل دلتنگیم برای یه پیک زدن با "م" و "س"، یه شبگردی با "ا". حالا دلم یه سیگار کشیدن باهاش رو میخواد. فقط یه سیگار. فقط بنویسم براش هی رفیق دلم واسه سیگار کشیدن باهات تنگ شده! یه موقع هایی هم دلم براش جور دیگه تنگ میشه که خنده ام میگیره پشتش هم گریه! بدبختی اینه نه برای اولین دلتنگی میشه کاری کرد نه برای دومی. خرابش کردم. فکر کنم سه هفته پیش بود که بهش گفتم هنوز دوستش دارم. اره همین سه شنبه شبی بود. چرا خراب کردم؟ آخه همه چی رفاقتی خوب بود ، حتی کنترل ظاهری من خوب بود اما بعدش اذیت میشدم. اینطوری خرابش کردم. همین یه بار.. همین یه بار که باید بیشتر از هربار دیگه مسلط میبودم به تغییر. حالا میترسم بنویسم هی رفیق دلم واسه سیگار کشیدن باهات تنگ شده! و اون نتونه این مرز باریک این دلتنگیها رو تشخیص بده. هرچند با شناختی که ازش دارم به نظرم تشخیص میده. ولی خب شاید هم نده من از کجا بدونم؟
همه اش تقصیر این دوستان ناپایه من هست. یه عالم دوست خوب دارم اما اونطور پایه بعضی چیزهای مخصوص من نیستند. نه که فکر کنید حالا این رفیق پایه اگر مشکلی نبود همیشه در دسترس بود یا بودم! نخیررر. ابدا... کلا فکر کنم شش ماه یکبار میشد دور هم بود ولی خیالت جمع بود یه رفیق پایه هست که یه روزی بالاخره میتونی ببینیش و اونجور شراب بخوری که میخوای، و اونجور سیگار بکشی که میخوای و با هردوش یکی پایه باشه از اونطور که میخوای!
حالا رفتم تنهایی رو بالکن خونه سیگار کشیدم و فکر کردم چه مسخره است که باز باید برای هر چیزی سبک سنگین کنم. البته یه موقع هایی هم سبک سنگین نمیکنم آخه دیگه خیلی تابلو هست. مثلا دیشب خب سوال دکوراسیونی داشتم جوابش پیش اون بود بدون سبک سنگین کردن پیام دادم بهش و اطلاعات گرفتم. اما آخه مگه میشه سبک سنگین نکنم وقتی دلم میخواد بگم هی رفیق دلم واسه سیگار کشیدن باهات تنگ شده!  
این هوای لعنتی، یک اتفاق ساده و سیگار لازم... هی رفیق دلم واسه سیگار کشیدن باهات تنگ شده! 

پ.ن : هر از گاهی رندوم اینجا رو میخونه.. ولی مطمئنم این روزها نیست شاید از این بابت خوب باشه شایدم بد نبود این رو بخونه.

۱۳۹۳ مهر ۲۹, سه‌شنبه

پاکت بی تمبر و تاریخ

عکس گرفته بودم غروب تو هوای گرفته و ابری اینجا و کمی ادیتش کردم و اومدم بذارم تو اینستاگرام، اصولا برای عکسهام توضیح دارم و نمیدونم چرا یهو بی اختیار ترانه ای از سیاوش قمیشی اومد تو ذهنم که گمان کنم ده سالی بود نه شنیدم نه دیدم نه در ذهنم اومده! هیچ گونه ربطی هم نمیتونستم به عکس بدم، نوشتمش اما بعد احساس کردم واقعا شایدب رای مخاطب معنا نداشته باشه اون عکس با اون ترانه... پاکش کردم و عکس بدون شرح گذاشتم!
ترانه اما از ذهنم نرفته.. هی میخونم هی میخونم هی میخونم... و وقتی میخونم میفهمم چرا اومد تو ذهنم حتی اگر بی ربط به عکس باشه قصه واقعی من مهاجره... وقتی همی امروز تو یک ایمیل به یک تازه وارد نوشتم: ایران رو باید فراموش کنی! و یا همین دو ساعت پیش وقتی با سیما حرف میزدم و تند تند داشت اخباری که خونده بود از ایران رو برام میگفت: "گفتم نمیخوام بشنوم. تو هم بهتره دیگه دنبال نکنی".  آخهیادمون دادن که یاد سوختن خونه نیفتیم
پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی مهر و امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا
با سلام خدمت بابا
عرض کنم که غربت ما
اونقدام بد نیست که میگن
راضیم الحمدالله
یادمون دادن که اینجا
زندگی رو سخت نگیریم
از غم ویرونی تو
روزی صد دفعه نمیریم
یادمون دادن که یاد 
سوختن خونه نیفتیم
خواب بود هرجی که دیدیم
باد بود هرچه شنفتیم
راستی چند وقته که رفتم
بی غم و غزل سر کار
روزگارم هی بدک نیست
شکر غربت گرم بازار
قلم و دفتر شعرم
روی گنجه کنج دیوار
عکس سهراب روی طاقچه
غزلش گوشه انبار
توی نامه ات گفته بودی
بی چراغه دل مادر
براتون نور میفرستم
جنس اعلاء طرح آخر
من ستاره بردم اینجا
با بلیطهای برنده
راستی اونجا نور فانوس
یه شبش کرایه چنده
 پاکت بی تمبر و تاریخ
نامه بی مهرو امضا
کوچه دلواپسیها
برسه به دست بابا...


و اما، قلم ودفتر من هم جا مونده جایی... چند شبه میخوام بنویسم و شفاف سازی کنم درباره آموروزو... چیزی که یک سال پیش نوشته بودم و خیلی ها گفته بودن مثل یک فیلم رویاییه.. اما نمیشه.. نوشتن نمیاد. اصلا خوب نمیشه.. و شاید خودم میدونم دلیل این تفاوت چیه.. به هر حال برای اونها که وبلاگهای قبلی رو ندیدن و الان هم موجود نیستن که لینک بدم خیلی خلاصه باید بگم که سلسله حوادثی ارتباطم با آقای آموروزو بیشتر شد، بعد یک سفر به شهرشون رفتم و ایشون ابراز علاقه کردند که ابتدا رد کردم و بعد نیم بند قبول کردم و در انهای سفر دوباره رد کردم. دو ماه و نیم بعد مجددا سفر کردم و این بار به صورت رسمی در ساعات پایانی  31 دسامبر2011 ایشون رو به عنوان معشوق پذیرفتم. دوسال رابطه دوطرفه داشتیم و یک سال هم هست که از نظر من رابطه تمام شده و البته ایشون هنوز به بنده عشق میورزند بدون چشمداشت. ایشون بیست و هشت سال از من بزرگتر هستند، چند سالی مجرد بودند بعد از بیست و اندی سال زندگی مشترک، دو فرزند نازنین و بسیار موفق دارند که تقریبا هم سن و سال من هستند. هر دو به من علاقه دارند و احترام میذارند و من هم خیلی دوستشون دارم. در حال حاضر برای من حکم مشاور و تنها تکیه گاه رو دارند و من "ملکه آشوب" زندگی ایشون هستم.
امیدوارم کافی بوده باشد. اگر حس و حال برگردد شاید مفصل دوباره بنویسم چون برای هرکس تعریف کردم مات شده!

۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

حال خوب نارنجی


افتادم رو دنده خوشیفتگی! با اینکه به شدت وزن اضافه کردم و عین خیالم هم نیست اما هی تیپ میزنم- البته در اخر هفته ها- و به معنای واقعی کلمه برای دل خودم- و هی هم از خودم سلفی میگیرم و میذارم تو اینستاگرام. امروزهم صبح که نشسته بودم رو مبل و فکر میکردم باید چه کارها بکنم احساس کردم رنگ سرخابی آبی خونه بدجور حالم و داره بهم میزنه و من که اصلا دختر صورتی نبودم تمام خونم با تم صورتی و سرخابی و ارغوانی شده! در نتیجه در حرکتی انتحاری راهی ایکیا شدم و یه عالم خرید کردم که خونه تبدیل بشه به مجموعه ای از سبز و نارنجی! البته کلی از چیزهایی که خریدم اندازههایشون بزرگ و کوچیک بود و مجبورم دوباره یه روز برم که همشونو پس بدم. بله بنده باز یادم رفته بود اندازه میز و بالش رو بگیرم و همینطور رو هوا رفتم رو میزی خریدم که خب به درد میز بزرگ میخورده نه میز چهار نفره من! 
هر لحظه هم میگفتم الاغ این همه پول خرج میکنی و اسه خونه ای که معلوم نیست چقدر توش بمونی اما ثانیه ای بعد میگفتم عوضش حالت خوب میشهJ 
به هر حال الان نشستم چراغهای اباژورهای پنجره روشنه ، میز غذاخوری که گوشه اتاق هست سبز و نارنجی شده و خوب مبلم هم که همیشه بالشتک های سبز داشته با یه رو انداز نارنجی.از واجبات زندگی در اروپا داشتن این رو اندازها است. مخصوصا که سرمای پاییز شروع میشه، خونه ها سردتر از بیرونند و شوفاژها هم زودتر از نوامبر روشن نمیشن به همین دلیل وقتی سرد میشه باید از این رو اندازها انداخت رو سر و بدن! 

۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

من، یک مشاور، یک دوست

دوست استانبولیم که دیگه شدیم دوستهای صمیمی وقتی تو روابطش به مشکل برمیخوره به تنها کسی که اعتماد داره که باهاش در میون بذاره منم و حرف تنها کسی رو هم که گوش میکنه منم فرداش هم زنگ میزنه میگه همون طوری که تو گفتی بود و یا همونطور که گفتی پیش رفت! خلاصه من حکم پیغمبر رو براش دارم در امور روابط عاطفی، فقط این دفعه طبیب کلی هستم که همه رو درمان میکنم الا خودم!
همکار کردی دارم از اهالی سوریه. از همون اولی که دیدمش خوشم آمد ازش. باهوش بود و خوش ژست. بین همکارهای دیگه کرد از کشورهای مختلف این شبیه ما بود. استایلش فرق میکرد امروزی بود و مشخص بود تحصیلکرده است که همینطور هم بود. به طور اتفاقی تو دوروز با هم کار میکردیم که همون دوروز که سرجمع دو ساعت بود انقدر بهش راهنمایی کردم که سا بار بغلم کرد و گفت من از همون اول فهمیده بودم تو متفاوتی! یه سری هم براش بالا منبر رفتم روز اول که روز دوم دیدیم هم رو گفت دیشب به حرفهات خیلی فکر کردم و مرسی که انقدر به من انرژی مثبت دادی و از دو دلی در آوردی من رو.
همخونه ایتالیایی تا امروز ماه هست. مهربون، خوش صحبت، دوست داشتنی و با حوصله و در عین حال احترام میذاره به پرایوسی من. ایتالیایی هست و مثل خودمون خون گرم، دوست باز، اهل گردش و تفریح. از وقتی اومده حال و هوای منم عوض شده. مادلین هم خیلی شلوغ بود ولی در مدلی که خیلی به دلم نمینشست. اما این خوراک خودمه.. دوستش دارم.. اونم من و دوست داره و کلی شبها که صحبت میکنیم با هم تبادل اطلاعات و تجربه میکنیم.
تو کلاس شنا یه دختری میامد که با کلاه شناه میکرد. به نظرم عرب بود، البته بور. از همه زودتر راه افتاد از جلسه سوم به بعد بدون وسایل کمکی شنا میکرد و فرض و تند و بی نقص. دو جلسه پیش که آمد کلاه سرش نبود. زیباییش بیشتر نمایان شده بود. بعد از شنا رفتیم سونا. اومد و سر صحبت باز کرد و فهمیدیم همسایه ایم و گفت ماشین داره و خیلی خوشحال میشه که همراهش برم. تو راه از کارش و خانوادش گفت. خودش کرد عراق هست. کارشون هم بسیار جالبه یه جورهایی خانه امن دارند براز زنان و کودکان بی سرپناه. این حلسه هم بعد شنا با هم اومدیم خونه. گفت دوست داره با من بیشتر بگرده و من هم شماره ام رو بهش دادم. امروز زنگ زد که ببینیم هم رو و خوب سر کار بودم نمیتونستم.
هفته پرباری بود برام، دیدار با ادمهای جدید، دوستی های جدید، آدمهای متفاوت اما مشکلات یکسان و تو که با تمام کم کاریها برای خودت مثل همیشه میتونی یک مشاور خوب و مصمم باشی. این روزها به سه سال پیش همین روزها فکر میکنم که چطور معلول ذهنی بودم. چطور هر شب گریه میکردم و داد میزدم نمیتونم! من عرضه ندارم، من احمقم.. و چطور آموروزو پروبال شکسته من رو ترمیم کرد و هلم داد که پرواز کنم... سه سال پر فراز و نشیب، سه سالی که وسطهاش هروقت کم اوردم باز هل دادنهای اموروزو بود که ساخت من و . حالا دیگه وقتی کم میارم غرش رو میزنم چون باید کولی بازی در بیارم اما میدونم" این نیز بگذرد"
زندگی یک مهاجر هر روزش سختی و دلهره خاص خودش و داره فقط باید آدم قوی باشه و واقع بین.. رویاپرداز باشی هیچوقت راضی نخواهی بود.